
وهم و خیال گفتند: "تو مالک جانِ خویشی."
پذیرفتم؛ حکومت کردم؛ سلطنت کردم.
پیش رفتم.
به خود آمدم، دیدم جان و روحم سرکش شده اند؛ عصیان کرده اند.
علت را پرسیدم.
گفتند: "ظلم کردی؛ بر ما عمری ستم کردی.
و در زندانِ هوس پابندمان کردی."
گفتم چه کنم؟
گفتند: " ما پرندگانِ دور پرواز آسمان هاییم.
آسمان هایِ عزت، آزادگی، شکوه "
گفتند: "ما از خویشانِ سلطانِ جهانیم.
از روحِ ِ آن مالکِ ازل و ابد در خود ودیعت داریم.
تو چشم بستی و خود را فرمانروایِ ما نامیدی.
حق حکومت را از ما جانشینان حاکمِ هستی گرفتی،
ظلم کردی، بر ما که جان و روح و حقیقتِ تواییم.
آزادمان کن تا تو را نزدِ عظیم ترین، عزیزترین؛ غنی ترینِ حاکمان
حاکم آسمان ها و زمین ببریم
تا بدانی چه اندازه حقیر، ذلیل و فقیری.
با ما بیا به درگاه خداوندی که قلمرو لطف و رحمتش را انتها نیست؛
که بی شک از لغزش تو چشم می پوشد.
بیا تا زین پس بنده او باشی و جانشینَش در زمین.
* مَوْلاىَ يامَوْلاىَ اَنْتَ السُّلْطانُ وَاَ نَا الْمُمْتَحَنُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمُمْتَحَنَ اِلا السُّلْطانُ *